برگه 1
خانه کاغذی
اخبار, من در رسانه‌ها

مهدی صباغ‌زاده خبر داد | زمان اکران «خانه‌ی کاغذی»

فیلم نت نیوز: مهدی صباغ‌زاده کارگردان خانه کاغذی از زمان اکران این فیلم خبر داد.

مهدی صباغ زاده کارگردان خانه کاغذی درباره زمان اکران این فیلم اظهار کرد: «به احتمال زیاد فیلم در نیمه دوم سال اکران خواهد شد و تا آن زمان هم نسخه نهایی فیلم برای نمایش عمومی آماده خواهد شد.»

پرویز پرستویی، تینا پاکروان، ثریا قاسمی، ستاره اسکندری، مهدی پاکدل، علیرضا کمالی، حسین پاکدل، محسن قاضی مرادی، ارد زند و شقایق فراهانی در فیلم خانه کاغذی به ایفای نقش پرداخته‌اند. فیلم‌نامه‌ی این فیلم نوشته‌ی خسرو نقیبی و علی مسعودی‌نیاست و تهیه‌کننده‌ی آن تینا پاکروان است.

در خلاصه داستان این فیلم آمده است: «امیرعلی ابراهیمی روزنامه‌نگار کنارکشیده در خانه‌ قدیمی‌اش همراه دخترش سارا که او هم روزنامه‌نگار است زندگی می‌کند. بازگشت مینو که روزگاری عاشق هم بوده‌اند و شنیدن حقایق درباره‌ دلایل رفتن او، امیرعلی را مجاب به بازگشت دوباره و افشای اسراری می‌کند که بابت آن‌ها خود را بازنشسته کرده. از سوی دیگر سارا که دل در گروی عشق سردبیرش دارد، راه و رسمی متفاوت از پدر برای زندگی‌اش انتخاب کرده است…»

زرد
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

زرد

دیشب زرد را دیدم. از جوانی به نام مصطفا تقی‌زاده. هیچ پیشینه‌ای از او نداشتم. فیلم‌ش به‌شکل غیرقابل‌باوری یک‌دست و شکل‌گرفته و درست‌نوشته‌شده بود. نسخه‌ی کامل فیلم حاضر بوده و جشنواره فیلم‌هایی را که مثلن نیم‌ساعت‌شان حاضر بوده، به این فیلم ترجیح داده. خیلی دوست دارم بدانم در ذهن آن هیأت انتخاب چه می‌گذشته که آن آشغال‌های غیردوست‌داشتنی را در بخش مسابقه در چشم‌مان فرو کردند و این فیلم‌ها را کنار گذاشته‌اند؟ تصمیمات سلیقه‌ای بدون بازگشتی که‌ می‌تواند جوانی مثل تقی‌زاده را به کلی از فیلم‌سازی در این دیار ناامید کند.
پی‌نوشت: همه‌ی این‌ها را درباره‌ی فیلم خودمان خانه‌ی کاغذی هم می‌توانم بنویسم ولی خب، هم من دنده‌ام نرم شده، هم آدم باتجربه‌ای مثل صباغ‌زاده نیازی به فستیوالِ این‌ها ندارد. دیشب اما واقعن بعد از تماشای زرد حیرت‌زده شدم از این حجمِ بی‌سلیقه‌گی. از این خواستِ به قهقرابردن مهم‌ترین فستیوال سینمایی سالانه‌ی کشور.

ماجرای نیمروز
من: روزنامه‌نگار, یادداشت‌های فیلم

از خیابان، برای خیابان

بعد از حدود یک سال (پس از روزنامه‌ی سینما) چیزی نوشته‌ام برای یک جریده‌ی چاپی؛ که قرار است شروع دوباره‌ای باشد با مجله‌ی ۲۴ که‌ روزگاری از نوشتن در آن خاطرات خوشی داشتم. صورت مسأله «منوی کنجکاوی‌ها در فجر ۳۵» بوده و پس از شیرین‌کاری هیأت محترم انتخاب یک دوباره‌نویسی مفصل هم شد. این‌جا هم می‌گذارم‌ش برای آن‌ها که‌ به مجله دسترسی ندارند.

مشاهده ادامه مطلب →

LA LA LAND
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

کوتاه درباره‌ی فاتح گلدن‌گلوب ۲۰۱۷

اجرای سهل و ممتنع لالالند فریبنده است. دیمین شیزل یادآور وودی آلن در سال‌های اوج‌ش است؛ و البته یک عاشق سینما که واهمه‌ای از ارجاع ندارد. ‏یادم نمی‌آید زوجی این اندازه که شیمی رابطه‌ی رایان گاسلینگ و اما استون در لالالند کار می‌کند، در این سال‌ها روی پرده مسحورم کرده باشند؛ و البته که لالالند فقط ارجاع و زوج جذاب و اجرای سهل و ممتنع نیست. دیمین شیزل عاشقانه‌ای با یک پایان غافلگیرکننده ساخته که با خودش می‌بردت.

 

نوشته‌ی مفصل‌م درباره‌ی لالالند را می‌توانید در راهنمای فیلم بخوانید.

خانه کاغذی
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

وقتی سینمای قصه‌گو در حاشیه است

من شرمنده‌ی امیرعلی ابراهیمی و دخترش سارا هستم. پدر و دخترِ «خانه‌ی کاغذیِ» ما. «خانه‌ی کاغذیِ» مهدی صباغ‌زاده. همان فیلمی که هیأت انتخاب جشنواره‌ی فجر، شماری فیلمِ «سینمای خارج از جریان اصلی» را به آن ترجیح داده است.
حرف این نیست که فستیوال‌ها حق انتخاب فیلم‌های متفاوت را ندارند. مسأله این است که فجر قرار نبوده و نیست جشنواره‌ی سینمای متفاوت باشد. تعریف فجر، بازنمایی تولید سینمای جریان اصلی ایران، سینمای ملی، در طول سال بوده و «خانه‌ی کاغذی» نمونه‌ی عینی سینمای داستان‌گوی ایران، که به مهم‌ترین مسأله‌ی امروز یعنی مفاسد اقتصادی و خطرات روشن‌گری در این حوزه پرداخته؛ چیزی که ترجیح طرفداران سینمای انتزاعی و اخته‌گیِ داستانی نیست.
من شرمنده‌ی امیرعلی ابراهیمی و سارا و ایفاگران نقش‌شان پرویز پرستوییِ دوست‌داشتنی و تینا پاکروانِ نازنین هستم که هنوز فکر می‌کنند زمانه‌ی روایت‌کردن «قصه‌های از دلِ اجتماع برآمده» است و دیدم که برای آن از جان مایه گذاشتند.
پی‌نوشت: عکس را در نخستین روزهای فیلم‌برداری گرفته‌ام؛ در خانه‌ی امیرعلی ابراهیمی و دخترش.

نیما طباطبایی
روزمره‌ها, وبلاگ

رد خون تو بر برف | برای برادرم نیما طباطبایی

خبرنگارا که رفتن، به‌ش این عکسو نشون دادم و گفتم «دیگه بچه‌معروف شدی.» هیچ‌وقت تو زندگی‌ش اندازه‌ی اون شب خوش‌حال ندیده بودم‌ش. جایی بود که می‌خواست. خیز برداشته بود که فیلم بلند سینمایی‌ش رو بسازه. براش یه متن از مارکز رو برگردونده بودم که الان تلخ‌تر از هروقت دیگه‌ای خودشو تو چشم‌م فرو می‌کنه. قصه‌ی «رد خون تو بر برف». داستان تیغ گل سرخی که تو دست می‌ره و رفته‌رفته همه‌ی جون قهرمان داستان رو می‌گیره، بدون این‌که کسی متوجه‌ش بشه. آرزوی ساختن‌ش به دل‌ش موند. مثل آرزوی دیدن ته گیم آو ترونز، دیدن قسمت تازه‌ای از استاروارز، دیدن قهرمانی‌های دوباره‌ی آلمان و رئال، مث خیلی چیزای دیگه که دل‌بسته‌گی‌های مشترک بود و این آخری‌ها از توی بیمارستان هم پی‌گیرشون بود و برام درباره‌شون می‌نوشت.
از نیما سه‌تا فیلم بلند باقی موند. دو مستند و یه فیلم ویدیویی، و افتخار می‌کنم در هر سه به‌عنوان نویسنده کنارش بودم. نویسنده هم نه، رفیقی که می‌خواست نیما بهترین کارهای دنیا رو بسازه.
مبهوت نبودن‌شم. شوکه از اتفاق.
پی‌نوشت: کاش اونا که آرزوی ساختن فیلم سینمایی بلندش رو به دل‌ش گذاشتن، شروع نکنن به مرثیه‌نوشتن. کاش فقط خفه شن. نیما چیزی از این دنیا نمی‌خواست و همونو هم ازش دریغ کردن. کاش الان آروم و رها باشه. کاش.

کیمیا علیزاده
روزمره‌ها, وبلاگ

کیمیای ما

اولینِ ما. اولین تاریخِ ما. به‌ت افتخار می‌کنیم دختر. به نسلی که ما هیچ‌وقت جدی‌اش نگرفتیم اما حالا داریم برای کاری که کرده، اشک شوق می‌ریزیم. به احترام‌ت می‌ایستیم و کلاه از سر برمی‌داریم.

#کیمیاعلیزاده

#IRI

لانتوری
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

لانتوری

تقلاهای رفقای اولتراروشن‌فکرم برای اثبات نظر زمان جشنواره‌‌شان درباره‌ی لانتوری که این فیلمِ مردم نیست و تند‌ترش این‌که از اساس این اصلن فیلم نیست، پای پست‌های تعریف از فیلمِ آدم‌های معمولی (که فیلم‌ها در ذهن‌شان بی‌واسطه نقش می‌بندند و فراتر از «فیلم خوب» و «فیلم بد» با پیش‌فرض‌ها تعریف نمی‌شوند)، بیش‌تر از آن‌که متعجب‌م کند، غم‌گین‌م می‌کند. غم‌گین، از این قیم‌مآبی مُسری سال‌های اخیر که انگار بلای مبتلابه هر قشر کوچکی‌ست که نظر خودش را ارجح بر اکثریت خیابان می‌بیند و واگیرش از آن سر طیف به این سر طیف هم رسیده است. آدم‌هایی که در یک جمع کوچک تصمیم می‌گیرند «مردم این‌گونه‌اند»؛ و بعد، از رفتار خلاف انتظار آن‌ها جا می‌خورند و شاکی می‌شوند و تزهای جدیدشان را بر مبنای غلط تازه‌ای صادر می‌کنند.

پی‌نوشت: فیلمی را که به نظرتان آزار محض بود و ضدسینما، امشب و پس از سه روز نمایش افتتاحیه با ارقام حیرت‌انگیزش، در سینما آفریقای تهران دیدم و هنگام بلندشدنِ صدای تشویق روی تیتراژ پایانِ یک سینمای مرکز شهر، به احترام رضا کلاه از سر برداشتم، که این‌گونه بی باج به تماشاگر و بی دلقک‌بازی به اسم فیلم اجتماعی ساختن، صدای نسل خودش شده. دست‌مریزاد.

فرودگاه آتاتورک استانبول
روزمره‌ها, وبلاگ

Pray for Istanbul

از خواب بیدار شدم و قلب‌م مچاله شد. تصویرهای آمده از #استانبول ترسناک‌ند. از حجم آشنابودن ترسناک‌ند.
کنار تب Safe، فیس‌بوک یک تب Not marked هم گذاشته. با ترس سراغ‌ش می‌روم. خالی‌ست. حدود پانزده نفر در تب کناری‌اند. در محدوده‌ی انفجار. و سالم‌ند. در شهر دوم این سال‌هامان.
مثل دیوانه‌ها دارم فیلم‌ها را می‌بینم و اشک می‌ریزم. لحظه‌ای که دارد جان می‌کند اما هنوز می‌خواهد خودش را منفجر کند. برای چه کسی؟ برای چه چیزی؟
یک وحشتی در فیلم‌های ویدیویی حاضران در انفجارهای فرودگاه #استانبول هست که مستقیم می‌نشیند در روح و تن. شاید به‌خاطر ساعت‌های زیادی که توش گذرانده‌ایم. همان شهر دوم بودن.
آخ.
#prayforistanbul

روزمره‌ها, وبلاگ

امیر پابرجا

اسم‌ش روی یک کوچه‌ی باریک نقش بسته؛ اول دوراهی قلهک. بعد، همین‌جور کوچه را که می‌روی، هست، تمام نمی‌شود؛ مثل همه‌ی دیگرشان.
گوگل می‌کنم امیر پابرجا. با این ترکیبِ نام و فامیل حسادت‌برانگیزش. ۲۰سال‌ش بوده که شهید شده. در خرم‌شهر. دوسال پس از آزاد شدن شهر. در سالگرد فتح؛ چهارِ خرداد شصت‌وسه.
این اسم و فامیل چند روز است رهام نمی‌کند. زیر لب زمزمه می‌کنم: مث یه کوه بلند…

پرواز عقاب رضا یزدانی
شعرها, وبلاگ

پرواز عقاب

«پرواز عقابِ» رضا یزدانی، یک ترانه‌ی کامل دارد، که برای تیتراژ کوتاه پایانی فیلم «من ناصر حجازی هستم…»، رفیق‌م کیوان هنرمند تشخیص داد صرفن از شروع و ترجیع‌بندش استفاده کند. جهت رفقایی این را نوشتم که می‌پرسند چرا کل ترانه چهار خط است؟ و آیا روی ملودی نوشته شده یا نه؟
اصل ترانه را هم برای آن‌ها که دوست دارند کامل‌ش را بخوانند می‌گذارم:

/پرواز عقاب/ نوشته‌ی خسرو نقیبی

عقاب از شهر کلاغ‌ها پرید
هیچ‌کس آخر این قصه رو نشنید
رفت، تا اوج، بی‌پروا، رسید
درست مثل همون روزهای قدیم

کلاغ‌ها، روبه‌رو، سیاه‌پوش اجباری
پشت سر: بزم‌شون، رقص، شادی
عرصه، جولانگاهِ زاغ‌های تازه‌رسیده
ندونستن، آسمون، بی‌عقاب، آبی نمی‌مونه

عقاب، پرشکسته، خسته از بی‌داد زمونه
چشماشو بست که جشن‌ زاغ‌ها رو نبینه
اونا نمی‌دونستن یه عقاب همیشه یه عقابه
اونا نمی‌دونستن پریدن توی ذات یه عقابه

وبلاگ, ورزش‌نوشت‌ها

رودی فولر ما آبی‌ها

از صبح هی دست‌م به نوشتن می‌رود و نمی‌رود. یعنی این‌قدر زود باید یادگارهای کودکی و نوجوانی را یکی یکی از دست بدهیم؟
رضا احدی برای من پسر خوش‌تیپه‌ی باشگاه است روی جلد آلبوم‌های کودکی‌ام. همان‌ها که توش عکس بازیکن‌های درآمده از آدامس‌های پرستو را جمع می‌کردم. هافبک پرجنب‌وجوشی که پسرک شش‌هفت‌ساله را می‌چسباند به فنس امجدیه و حیران سکوهای نزدیک چمن آزادی، که از نزدیک کاپیتان جذاب‌شان را ببیند. زل بزند به ساق‌هایی که جادوگر بودند، توانا، باغیرت. واژه‌هایی از جنس دهه‌ی شصت. ای لعنت به این دهه‌ی شصت که درد و عشق توأمان است همه‌چیزش.
حالا علاوه بر این‌که باید به بچه‌های جوان‌تری که در خانه یادگارهای قدیم را می‌بینند یادآوری کنم «بله، یک‌زمانی عابدزاده اول دروازه‌بان ما بود» باید زمان معرفی احدی هم یک «خدابیامرز» قبل اسم‌ش بگذارم. فقط همین؟ سهم این نسل از داشته‌هاش همین‌قدر است؟ این‌قدر زود داریم پیر می‌شویم؟
کاش حالا حال‌ت بهتر باشد مرد. رودی فولر ما آبی‌ها.
پی‌نوشت: نوشته شد با بغض. با درد. با اشک.